تبليغاتX
سروده ها در تنهایی
سروده ها در تنهایی
هادی در تنهایی برای دلش نامه مینویسد
به خدا میسپارمت... 21.12.83 ساعت 55/12

میدونم که یه روز میری از کنارم

میری و دیگه نیستی یارم

توی یک دیار دیگه میخندی به روزگارم

میدونم که میشکنی آخر، عهدی که بستی بامن

 

ای که تنها دوست منی

کاش میشد منو با خود ببری

ببری به اون دیار ، دیار مهر و وفا

بخندیم به اون روزا که بود دستامون از هم جدا

 

ولی من خوب میدونم دوری دستای ما

میکنه آخرش منو تنهای تنها

تنهاتر از ستاره ها

بی کس تر از خاطره ها

 

اما من بازم میگم، بعد تو من میمیرم

دستای هیچ کسی رو دیگه من نمیگیرم

بعد تو من میمیرم ولی باز تو رو میخوام

تو رو میخوام تا آخرش

 

تو رو میخوام هرچی که باشی

حتی اگه از من نباشی

به پات میشینم با سختیاش

میپرستم تو رو من بازشتیاش

 

همه اینا واسه اینه که تو رو دوست دارمت

اگه بخوای رو چشم میذارمت

انقد تو رو دوست دارمت

به خدا می سپارمت.


2 نوشته شده توسط هـادی